تبليغاتX
... یک مشت آرزو

... یک مشت آرزو

... هو

بیایید با همدیگه بخندیم نه به همدیگه ...

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم،
شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم. 
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز ...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.
 


یه روز یه ترکه... 
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
 
 یه روز یه رشتیه.. 
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
 
 یه روز یه لره...
 اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛
ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز می کرد.
 
 یه روز یه قزوینه...
به نام علامه دهخدا ؛
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد.
 


یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی و...

بیایید با همدیگه بخندیم نه به همدیگه ...

[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


التماس دعــــــــــــــــا

 

 

سلام دوستای گلم ...

ازتون خواهش می کنم برام خیلی دعا کنید ...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزي که اين پست رو دادم  يعني آخراي فروردين ۸۹ ميخواستم واسه موفقيت تو مرحله ي دوم المپياد نجوم واسم دعا کنين تا بي کنکور !!   برم دانشگاه اما نشد ...

حالا التماس دعا واسه موفقيت تو کنکور ۹۰

يا علي ...

 

[ سه شنبه 31 فروردین1389 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


نوروزتان پیروز ...

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد:
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»


اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست:
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»


بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود


مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود


باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد:
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید:
آی آقا ! سفره خالی می خرید؟

 

 

نوروزتان پیروز ...

امیدوارم بهار دل انگیزی رو پیش رو داشته باشید ...

لحظه ی تحویل سال وقتی چشم به سفره ی هفت سین میدوزین از سفره های خالی غافل نشین ....

[ جمعه 28 اسفند1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


...


دلم برای باغچه می سوزد
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست
کسی نمی خواهد
باورکند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگار
چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ی ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خک می افتد
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می اید
حیاط خانه ی ما تنهاست
پدر میگوید
از من گذشته ست
از من گذشته ست
من بار خود رابردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید
لعنت به هر چی ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم دیگر
چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست
مادر تمام زندگیش
سجاده ایست گسترده
درآستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی می گردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کرده است
مادر تمام روز دعا می خواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
و فوت میکند به تمام ماهی ها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهد شد
برادرم به باغچه می گوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها می خندد
و از جنازه ی ماهی ها
که زیر پوست بیمار آب
به ذره های فاسد تبدیل میشوند
شماره بر می دارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه می داند
او مست میکند
و مشت میزند به در و دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مایوس است
او نا امیدیش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و نا امیدیش
آن قدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود
و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای ساده ی قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و سکت آنها می برد
و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد ...
او خانه اش در آن سوی شهر است
او در میان خانه مصنوعیش
با ماهیان قرمز مصنوعیش
و در پناه عشق همسر مصنوعیش
و زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچه های طبیعی می سازد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود
حمام ادکلن می گیرد
او
هر وقت که به دیدن ما می اید
آبستن است
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می اید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانه ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود ...

 

فروغ فرخزاد


 

[ شنبه 24 بهمن1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


نمی تونم ...


می خوام یادم بره،

دست خــــــــودم نیست ...


[ دوشنبه 14 دی1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


خوشه اشک...

قفسي بايد ساخت

هرچه در دنيا گنجشک و قناري هست

با پرستوها

و کبوترها

همه را بايد يکجا به قفس انداخت

روزگاري است که پرواز کبوترها

در فضا ممنوع است

که چرا

به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است

روزگاري است که خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و هياهوي قناري ها

خواب جت ها را آشفته است

غزل حافظ را مي خواندم

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو

تا به آنجا که وصيت مي کرد

گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک

از فروغ تو به خورشيد رسد صد پرتو

دلم از نام مسيحا لرزيد

از پس پرده اشک

من مسيحا را بالاي صليبش ديدم

با سرخم شده بر سينه که باز

به نکو کاري پاکي خوبي

عشق مي ورزيد

و پسر هايش را

که چه سان پاک و مجرد به فلک تاخته اند

و چه آتش ها هر گوشه به پا ساخته اند

و برادرها را خانه برانداخته اند

دود در مزرعه سبز فلک جاري است

تيغه نقره داس مه نو زنگاري است

و آنچه هنگام درو حاصل ماست

لعنت و نفرت و بيزاري است

روزگاري است که خوبي خفته است

و بدي بيدار است

و غزل هاي قناري ها

خواب جت ها را آشفته است

غزل حافظ را مي بندم

از پس پرده اشک

خيره در مزرعه خشک فلک مي نگرم

مي بينم

در دل شعله و دود

مي شود خوشه پروين خاموش

پيش خود مي گويم

عهد خودرايي و خود کامي است

عصر خون آشامي است

که درخشنده تر از خوشه پروين سپهر

خوشه اشک يتيمان ويتنامي است ...


مشیری

[ پنجشنبه 9 مهر1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


ش

شتها آلوده است

در لجنزاز گل لاله نخواهد رویید ،

در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم

گل گندم خوب است گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه دلها را علف هرزه کین پوشانده است


هیچ کس فکر نکرد که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر بانگ برداشته اند که چرا سیمان نیست !

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست ؟

و زمانی شده است که به غیر از انسان ،

هیچ چیز ارزان نیست...


حمید مصدق

[ دوشنبه 23 شهریور1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


گفتگو با خدا...

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟ من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید! خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد: کودکی شان. این که آنها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند. و بعد دوباره پس از مدت ها، آرزو می کنند که کودک باشند...

این که آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.

این که که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:

- بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد، کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

- بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

- بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم .

- بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

- بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند.

- بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

- بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید بندگانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت: فقط این که بدانند من اینجا هستم، همیشه.

از: رابیندرانات تاگور

[ یکشنبه 15 شهریور1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


بوسه...


می بایست از همه چیز خالی شد ...

پاهایم، مرا تا ابد خواهند برد ...

دست هایم، لمس خواهند کرد محیط را ...

گوش هایم، صدای بلوغ موج ها را درک خواهند کرد ...

چشم هایم، خیره خواهند ماند به روشنایِ دل انگیز ستایش ...

و لبم، بوسه خواهد زد، بر دستان خـدا ...

[ پنجشنبه 5 شهریور1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]


فریاد...

مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها
من دچار خفقانم
خفقان…
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم ، آي
آي با شما هستم اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضائي مي گردم
لب بامي …
سر کوهي…
دل صحرائي …
که در آنجا نفسي تازه کنم
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ي چند
چه کسي مي آيد با من فرياد کند ؟؟

 

فریدون مشیری

[ دوشنبه 26 مرداد1388 ] [ ] [ دخـتـرک ] [ ]